شهید «بابا»

تقدیم به شهید گمنام

شهید «بابا»

تقدیم به شهید گمنام

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۱ شهریور ۹۶، ۱۳:۲۹ - سایت تفریحی چفچفک
    قشنگ  بود
۰۶
آبان ۹۶
#قصه
کبوتر و شقایق
 یکی بود، یکّی نبود. غیر از خدای مهربان، هیچ‌کس نبود. پیرزنی بود که تنها، در روستایی زندگی می‌کرد. تنها پسر پیرزن به سفری دور رفته بود و پیرزن از او هیچ خبری نداشت. او از وسایل شخصی پسرش فقط یک انگشتر با نگین قرمز داشت که همیشه آن را در انگشت خود می‌کرد. همدم پیرزن کبوتری سفید بود. کبوتر هم همیشه مراقب بود که او انگشتر پسرش را گم نکند. یک روز، پیرزن خیلی دلش برای پسرش تنگ شد و گریه کرد و از خدا خواست تا زودتر پسرش از سفر برگردد. کبوتر و کلاغ گریه‌های پیرزن را دیدند و آن‌ها هم از خدا خواستند که دل پیرزن با آمدن پسرش شاد شود. همان موقع، پیرزن برای وضو گرفتن به کنار حوض رفت و انگشتر را درآورد و لبه‌ی حوض گذاشت. ناگهان، کلاغ پر زد و آمد و آن را با خودش برد. کبوتر، سریع او را دنبال کرد و پیرزن، نگران، رفتن آن‌ها را نگاه کرد. کلاغ رفت تا به بیرون روستا، کنار جاده رسید و از همان‌ بالا، انگشتر را رها کرد و انگشتر روی خاک‌های کنار جاده افتاد و کلاغ از آن‌جا دور شد. کبوتر که از دور این ماجرا را دید، زود خودش را به آن‌جا رساند و روی خاک‌ها نشست. اما، هرچه دنبال انگشتر گشت، آن را پیدا نکرد. دیگر باید برمی‌گشت خانه. چون، پیرزن نگران او می‌شد. اما، رویش نمی‌شد دست خالی برگردد خانه. همان‌جا، چند قطره اشک از چشمانش روی خاک‌ها افتاد و از خدا خواست که راهی جلوی پای او بگذارد. کمی بعد، همان‌جا، خوابش برد. آخر، خیلی خسته شده بود. کمی بعد، بیدار شد و دید نزدیک او یک گل شقایق است. گل شقایق خیلی زیبا بود. کبوتر داشت با خودش فکر می‌کرد که چرا قبل از خوابش، متوجه گل نشده که ناگهان دید انگشتر پسر پیرزن به پایین ساقه‌ی گل است. خواست انگشتر را از گل جدا کند که دید این‌طوری گل از بین خواهد رفت. او دلش نمی‌خواست به هیچ گلی آسیب برساند. پس، تصمیم گرفت برود و هر طور شده پیرزن را به آن‌جا بیاورد تا خودش انگشتر را بردارد. کبوتر برگشت به خانه. پیرزن با نگرانی منتظر او بود. پیرزن او را که دید، مشتی دانه برای او ریخت، تا او بیاید و بخورد. اما، کبوتر مدام بالای سر پیرزن پرواز می‌کرد تا به پیرزن بفهماند که دنبال او برود. بالاخره، پیرزن متوجه شد که کبوتر قصد دارد او را به جایی ببرد و دنبال او راه افتاد. هر دو رفتند تا رسیدند به نزدیکی گل شقایق و انگشتر. کبوتر که زودتر رسیده بود آن‌جا، دید مردی جوان، کنار شقایق نشست و به‌آرامی و بدون این‌که به شقایق آسیبی بزند، انگشتر را از ساقه او بیرون آورد و توی انگشتش کرد. کبوتر خیلی نگران شد اما، وقتی دید مرد جوان با دیدن پیرزن خوشحال شد و به سمت او دوید، تعجب کرد. همان موقع، کلاغ هم آمد و کنار کبوتر پرواز کرد. او به کبوتر گفت: «او پسر پیرزن است. من از دور دیدم که او در جاده می‌آید. انگشتر را آوردم این‌جا که تو پیرزن را بیاوری و زودتر هم را ببینند.» کبوتر خیلی خوشحال شد و با کلاغ بالای سر پیرزن و پسرش با شادمانی پرواز کردند. مرد جوان، مادرش را در آغوش گرفته بود و پیرزن با خوشحالی می‌خندید.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۰:۲۹
تهرانی
۲۱
مهر ۹۶
امروز، با آژانس رفتم جایی. راننده آژانس رادیو را روشن کرد؛ گذاشت روی موج رادیو محرم. اشعاری خیلی زیبا و مداحی‌های زیبایی پخش شد و من به یک نتیجه رسیدم؛ بعضی‌ها مهندسی شعر دارند. چه آن‌ها که آن را می‌سرایند و چه آن‌ها که آن را می‌خوانند. دیگر این‌که به نظرم بسیاری از مداحان آذری، مهندسی بازسازی صحنه کربلا را دارند. من شاید سر جمع ده تا لغت آذری بلد باشم. اما، کسی مانند مرحوم موذن‌زاده، آن‌چنان شعر زینب زینب را زیبا اجرا می‌کند که تمام تعاریف تو از عشق را منسوخ می‌کند. خوش به حال آن‌ها که معنای عشق واقعی را با تمام وجودشان حس می‌کنند. خوش به حال آنان ‌که قصه‌ی کربلا را زندگی می‌کنند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۲:۰۳
تهرانی
۱۵
مهر ۹۶
عشق یعنی؛ تو پیش خدا باش، هرجا باش. من به یادت، قبر تمام شهدای گمنام را شستم. تقدیم به مادران شهید چشم‌انتظار


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۱۳:۴۱
تهرانی
۲۴
شهریور ۹۶
#محرم
 به نام خدا دلم بهشت می‌خواهد؛ محرّم را. دلم می‌خواهد قلب زلال محرّم، امسال، بوی اسفند و رد خون قربانی را کنار بزند و به گونه‌ای دیگر به دیدار من بیاید. دلم می‌خواهد امسال، آمدنش را ببینم. سال‌هاست که دیگر حواس‌پرت شده‌ام و تا وقت آمدنش می‌شود، یادم می‌رود یک سال، منتظرش بودم.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۴۸
تهرانی
۲۱
شهریور ۹۶
خود را مال معشوق کن، نه معشوق را مال خود. اگر معشوق، مال تو باشد، تو همان‌گونه که دوست داری، او را می‌بینی. اما، وقتی تو مال معشوق هستی، آن‌گونه می‌شوی که او دوست دارد. پس، حسین(ع) را مال خود نکن. بلکه، تو مال حسین(ع) شو.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۵۸
تهرانی
۱۹
شهریور ۹۶
کسی که می‌خواد روضه‌ی امام حسین(ع) رو بفهمه، باید سر سوزن، اون روضه رو زندگی کرده باشه. شهدا، از ناامیدی و افسردگی به سمت شهادت نرفته‌اند. اون‌ها، شهادت رو زندگی کرده‌اند. آن‌ها بهتر از هر کس دیگری، قوانین زندگی در این دنیا رو آموخته‌اند. اما، عشق به دیدار خدا، باعث می‌شه زیباترین زیبایی‌ها رو، پشت سر بگذارند. اصلا اون‌ها انگار نعمت‌های خدا رو بهتر می‌فهمن. اما، همه‌ی اون‌ها رو برای رسیدن به هدفی والاتر کنار می‌گذارن. پس، باید شهادت، سال‌ها زودتر از زمان شهادت در تو شکل گرفته باشه و خودکشی و راهی برای گریز از مشکلات این دنیا نیست.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۸
تهرانی
۱۰
شهریور ۹۶
پیکر مطهر «هادی» زمان ما را دارند می‌آورند.
 💛 مردم تهران چه خوشبخت‌ هستند که مهمانی چون تو را دارند. آن‌ها، در روز عرفه این مزد را از خدا گرفتند که زیر تابوت تو، به عشق زینب(س) بر سینه و سر بزنند. آن‌ها، می‌آیند پای درس عاشقی، پای درس گمنامی. آن‌ها از غم فراق تو نیست که هروله می‌کنند‍؛ بلکه آن‌ها به شوق بوی حسین(ع) به جانب تو می‌آیند.
 💛 «ابراهیم»! بیا ببین، دارند همان کسی را می‌آورند که در خدمت به خلق، پا جای پای تو گذاشته بود. میدان شهدای تهران، خوب تو را به خاطر سپرده؛ وقتی در روز هفدهم شهریور سال پنجاه‌وهفت، آن‌قدر مجروحان را با موتور از میدان به بیمارستان رساندی که سر و روی خودت هم غرق خون شده بود. حالا او نیز می‌خواهد بیاید و تا ابد نامش را در خاطر این میدان جاودانه کند.
 💛 او آمده است تا به رفقای جدیدش دعوت‌نامه‌ی شهادت بدهد.
 💛 برادرم، خوش آمدی! با گریه‌مان، کوچه‌ها را برایت آب زده‌ایم و جارو کرده‌ایم! با اشتیاق تمام، زیر تابوت تو جان خواهیم سپرد. تو بوی فاطمه(س) می‌دهی. با بوییدن عطر حضور تو، غسل شهادت خواهیم کرد!

 #تقدیم_به_شهید_ابراهیم_هادی
 #تقدیم_به_شهید_محسن_حججی


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۴۳
تهرانی
۰۸
شهریور ۹۶
نام حضرت علی(ع)، همیشه با خودش، آرامش به همراه می‌آورد. به نجف هم که می‌روی، آرامی. شاید چون سید مرتضی هم نامش لقب آن حضرت است، این‌قدر نگاهش و حس بودنش، آرامش‌بخش است. نگاه به چشمانش، در عکس بالای مزارش یا هر عکس دیگرش که می‌کنی، حس می‌کنی دارد به تو می‌گوید: «هنوز خیلی دیر نشده، برگرد!»


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۵
تهرانی
۰۸
شهریور ۹۶
تا به حال یکی از این پنجره‌های خاموش شهر را، با دعایتان، روشن کرده‌اید؟ یک بار هم که شده برای کس دیگری استغفار بگویید؛ هم او آرام می‌شود، هم خودتان! چه اشکالی دارد چشمتان که از عشق حسین(ع) تر شد، بگید خدا ثوابی هم به فلانی برسه یا اصلا به خاطر او، ثانیه‌ای را عاشق حسین(ع) باشید.
 💛 به نظرم یکی از شیرینی‌های دنیا، اینه که ببینید دعاتان در حق کسی، مستجاب شده!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۲
تهرانی
۰۸
شهریور ۹۶
پروردگارا، گناه، ما را سوزاند، پیش از آن‌که آتش جهنم را ببینیم.
 در همین لحظه، به حق آنان که دوستشان داری، خودت فکری به حالمان کن.
 دلم برات یه ذره شده!
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۹
تهرانی